تبليغاتX
نیلوفرانه
سیاسی اجتماعی خصوصی
دیگر حتی اگر خون گریه کنی داستانت را باور ندارند

چه دنیایی شده

عشقت را باور ندارند

اشکت را اشک تمساح میدانند

گلهای شقایق کاغذی شده

رودخانه ها ماهی ندارند

یا اگر دارند سمی هستند

عشقت در آغوش توست و دستش در دست دیگری

به تو میگوید از گفتن دوستت دارم ها خسته شده

ولی خود به کسی دیگر این را میگوید و میشنود

قلمهایمان را بشکنیم

کاغذهایمان رابسوزانیم

این دنیا به این چیزها نیاز ندارد

برویم سر کلاس تزویر و ریا

برای ترم جدید ثبت نام میکنند

بجنبیم تا دیر نشده

واز قافله ریاکاران عقب نیافتیم


برچسب‌ها: شقایق, اشک تمساح, تزویر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط محسن

دخترک فال فروش

لباسهای ژنده

مرغ عشق در قفس

بی زبانی که سخن از زبان ما می گوید

خسته ام از لحظه های خستگی

مانده ام از روزهای ماندگی

آرزودارم  ، پیغامی خوش

شاید خبری در راه است 

تنها امروز هم کافیست

تا پیشکش آن را

برای مادرم

" خورشید "


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط محسن

شنیدن یک ترانه

صدای یک آشنا

نوای ضرب آهنگ یک موسیقی 

یا روضه برای مرگ یک صدا

روزهای سختی

روزهای انتظار

کابوس تنهایی

غرش رعد

باران حادثه

ابرهای سیاه

دل زخم خورده من

اثری ندارد مرهم سبز پیر

کلبه آتشین نفرین

بر بلندای شهر

هرشب میزبان توست

میهمانی ستاره ها

رقص تو و نفرین

من و یک صندلی خالی

گوشه دنج کافی شاپ تاریک

دود سیگارهای خاموش من

تن زخم خورده کوه

از غم تنهایی فرهاد و تیشه

از غم ترک برداشتم قلب سنگ

مرا با خود رها کن

به حال خود بگذار

تنها ، تنها آرزویم

سفرم را نزدیک تر کن

خسته ام ، خسته تر از همیشه

خسته تر از هر روز

به سان یک مبارز مشت زنی

گوشه ای زیر ضربات مشت تو

ناک دان شدم

برچسب‌ها: تنهایی, قلب سنگ, مرثیه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 توسط محسن
قفس ، زندان

بند ، آزادی

رهایی ، پرواز

نوشت استاد این کلمات را

روی تخته سیاه

زنگ جمله سازی بود

شاگردان در کلاس

قلمها در دست

تا بیارایند صفحه سفید را

به بهترین آرایه در باب جاودانگی

آنچه می کوشیم در تمام عمر

 تا یک عمر به چنگ آوریم

رهایی را آموختم

آندم که با بال شکسته بر در قفس ایستادم

هوای تازه می خواهم

عاری از غبار دلمردگی

به دنبال آن دیار می گردم

که مرده است در آن خود شیفتگی

اگر تا ابد در قفس بمانم

 و در قفس پرواز خواهم کرد

تا فراموش نکنم آزادی

از یاد رفتنی نیست 

و نسل من بهوش باش

 آزادی روی تخته سیاه به بار نخواهد نشست

که روی قلبهای سفید  ماندگار خواهد شد

" خورشید "

 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 توسط محسن
سجده ام به سوی قبله ای بود

که می پنداشتم پروردگارم در آن خانه ای دارد

محراب مسجد ؛ پاک خانه ام بود

تا که فهمیدم از آن خانه رخت بر بسته !

نه پاپ در اعتراف خانه کلیسا

نه موبد زرتشتی در آتشکده ،

نه ، رقاصه معابد به دور آتش !

و نه بودای بامیان ،

راه خانه او را نمی دانستند

همان بهتر که پیشانی به مهر پیشخوان

دکان  "واروژ" می فروش نهم

که راه خانه دوست ازکنار

"بار" می فروش می گذرد !

 

پی نوشت : نمی دونم شاید چشمه اشعارم تموم شده ، شایدم پیر شدم ، شایدم خودخواه ...

تازه معنی قفل شدن و میفهمم .


برچسب‌ها: محراب, رقاصه معابد, بودای بامیان
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 توسط محسن
    

شارژ ایرانسل

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود