سنگ ساحل
کاش مانند سنگ ، کنار ساحل بودم
تا دریا با بوسه های سهمگینش
بر صورتم سیلی بنوازد
مانند سنگ کنار ساحل باشم
تا با جذر دریا تشنه شوم
وبا مد آن غرق و سیراب !
صبح را در همهمه مردم بگذرانم
وشب را در سکوت عاشقانه هائی
که با روشن کردن آتش در ساحل
بر من تکیه میدهند وترانه های عاشقانه می سرایند
ترانه من وخورشید و ماه...
بهشت بر پا شد
چند روز پیش به پیشنهاد یکی از دوستان ، که البته خیلی وقت پیش این پیشنهاد رو به من داده بود، یه سر به فروشگاه هایپر استار زدم . بیشتر مد نظرم بازدید بود نه خرید؛ در گشت وگذاری که داخل فروشگاه داشتم درغرفه کتاب چشم به یکم جلد کتاب افتاد که اول ظاهر اون من رو جذب کرد بعد چون کتاب داخل بسته بندی بود و نمیشد محتوای اون رو خوند پشت جلد رو خوندم که قسمتی از متن کتاب چاپ شده بود به قدری زیبا بود که چند لحظه ای که اونجا بودم دو سه بار اون متن رو خوندم و کتاب رو خریدم اسم کتاب بود بالهایت رو کجا جا گذاشتی که قسمتی از اون رو به نویسندگی عرفان نظر آهاری برای دوستان مینویسم البته بد نیست یه سری هم به فروشگاه هایپر استار بزنید فروشگاه کامل وجامعی است قیمتها هم نسبت به سایر فروشگاههای زنجیره ای مناسب ترند.
"بهشت بر پا شد"
ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود.
آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد.
وهزارو یک گره ازآن را باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود .
عاشق دریای بزرگ .
ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت، اما پیدایش نمی کرد.
هر روز و هرشب می رفت ، اما به دریا نمی رسید.
کجا بود این دریای گمشده پنهان که هر چه بیشتر می گشت ، گم تر می شد و هرچه که می رفت دورتر.
ماهی مدام میگریست ، از دوری و از دلتنگی .
ودر اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد . همیشه با خود می گفت :
"این جا سرزمین اشک هاست اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند، چون هیچ وقت دریا را ندیدند؛ و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است."
ماهی یک عمر گریست ودر اشک های خود غرق شد ومرد، اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد.
قصه که به اینجا رسید ، آدم گفت :
"ماهی در آب بود و نمی دانست ، شاید آدمی هم با خداست ونمی داند. وشاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم ، تنها یک اشتباه باشد."
آن وقت لبخند زد. خوشبختی از راه رسید وبهشت همان دم بر پا شد.
مزرعه
مزرعه ای بود
دور تر از کویر لوت
مزرعه بان در آن بذر محبت می کاشت ،
عشق درو میکرد.
ولی چند صباحی است
کینه در آن می روید،
نکند بذر آن هم از چین می آید!
انتخاب
ما در زندگي خود هميشه در حال انتخاب هستيم . در هر سن و سالي كه باشيم براي ادامه راه خود مجبور به انتخاب و تصميم گيري در مورد آينده هستيم . انتخاب محل تحصيل ، انتخاب رشته ، انتخاب دوست ، انتخاب همسر و....كه در خيلي موارد ممكن است اشتباه در انتخاب خيلي موثر نباشد ولي در يكي دو مورد انتخاب اشتباه نه تنها حال ما بلكه زندگي آينده خود و اطرافيان را نيز تحت تاثير قرار مي دهد . اگر درست انتخاب كنيم تمام عمر از نتايج مثبت آن بهره مند مي شويم ولي اگر انتخاب هوشمندانه اي نداشته باشيم اثرات منفي آن در تمام زمينه هاي زندگي سايه مي افكند . و برنده كسي است كه بتواند راه صواب را از نا صواب تشخيص دهد و اينكه بداند ملاكهاي يك انتخاب خوب چيست .
پی نوشت: این هم از فالهای امروز خورشید و من:
۱ـ خورشید: جهان وهر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
۲- من: من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
پیاده روی!
آمدن ،
ماندن،
و رفتن؛
آمدن به اراده ما نیست، ولی در ماندن ، باید خوب ماند تا در رفتن از هیچ نهراسیم .
پی نوشت اول: به قول دکتر شریعتی آدمی گرفتار چهار زندان است ، اگر نه زندان ساکن چهار جهان ؛ طبیعت ، تاریخ ، اجتماع و خویشتن .
پی نوشت دوم: این روزها بیشتر حافظ میخونم که حسابی هم هوای من رو داره بر عکس ... اینم سهم امروز من با ایشون :
گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم
پی نوشت سوم: به نظرم انجام یه سری کارها به تنهائی خیلی سخته .




