چه دنیایی شده
عشقت را باور ندارند
اشکت را اشک تمساح میدانند
گلهای شقایق کاغذی شده
رودخانه ها ماهی ندارند
یا اگر دارند سمی هستند
عشقت در آغوش توست و دستش در دست دیگری
به تو میگوید از گفتن دوستت دارم ها خسته شده
ولی خود به کسی دیگر این را میگوید و میشنود
قلمهایمان را بشکنیم
کاغذهایمان رابسوزانیم
این دنیا به این چیزها نیاز ندارد
برویم سر کلاس تزویر و ریا
برای ترم جدید ثبت نام میکنند
بجنبیم تا دیر نشده
واز قافله ریاکاران عقب نیافتیم
برچسبها: شقایق, اشک تمساح, تزویر
دخترک فال فروش
لباسهای ژنده
مرغ عشق در قفس
بی زبانی که سخن از زبان ما می گوید
خسته ام از لحظه های خستگی
مانده ام از روزهای ماندگی
آرزودارم ، پیغامی خوش
شاید خبری در راه است
تنها امروز هم کافیست
تا پیشکش آن را
برای مادرم
" خورشید "
شنیدن یک ترانه
صدای یک آشنا
نوای ضرب آهنگ یک موسیقی
یا روضه برای مرگ یک صدا
روزهای سختی
روزهای انتظار
کابوس تنهایی
غرش رعد
باران حادثه
ابرهای سیاه
دل زخم خورده من
اثری ندارد مرهم سبز پیر
کلبه آتشین نفرین
بر بلندای شهر
هرشب میزبان توست
میهمانی ستاره ها
رقص تو و نفرین
من و یک صندلی خالی
گوشه دنج کافی شاپ تاریک
دود سیگارهای خاموش من
تن زخم خورده کوه
از غم تنهایی فرهاد و تیشه
از غم ترک برداشتم قلب سنگ
مرا با خود رها کن
به حال خود بگذار
تنها ، تنها آرزویم
سفرم را نزدیک تر کن
خسته ام ، خسته تر از همیشه
خسته تر از هر روز
به سان یک مبارز مشت زنی
گوشه ای زیر ضربات مشت تو
ناک دان شدم
برچسبها: تنهایی, قلب سنگ, مرثیه
بند ، آزادی
رهایی ، پرواز
نوشت استاد این کلمات را
روی تخته سیاه
زنگ جمله سازی بود
شاگردان در کلاس
قلمها در دست
تا بیارایند صفحه سفید را
به بهترین آرایه در باب جاودانگی
آنچه می کوشیم در تمام عمر
تا یک عمر به چنگ آوریم
رهایی را آموختم
آندم که با بال شکسته بر در قفس ایستادم
هوای تازه می خواهم
عاری از غبار دلمردگی
به دنبال آن دیار می گردم
که مرده است در آن خود شیفتگی
اگر تا ابد در قفس بمانم
و در قفس پرواز خواهم کرد
تا فراموش نکنم آزادی
از یاد رفتنی نیست
و نسل من بهوش باش
آزادی روی تخته سیاه به بار نخواهد نشست
که روی قلبهای سفید ماندگار خواهد شد
" خورشید "
که می پنداشتم پروردگارم در آن خانه ای دارد
محراب مسجد ؛ پاک خانه ام بود
تا که فهمیدم از آن خانه رخت بر بسته !
نه پاپ در اعتراف خانه کلیسا
نه موبد زرتشتی در آتشکده ،
نه ، رقاصه معابد به دور آتش !
و نه بودای بامیان ،
راه خانه او را نمی دانستند
همان بهتر که پیشانی به مهر پیشخوان
دکان "واروژ" می فروش نهم
که راه خانه دوست ازکنار
"بار" می فروش می گذرد !
پی نوشت : نمی دونم شاید چشمه اشعارم تموم شده ، شایدم پیر شدم ، شایدم خودخواه ...
تازه معنی قفل شدن و میفهمم .
برچسبها: محراب, رقاصه معابد, بودای بامیان

