ای دل دِگَه گولُم مزن .. مِه بشته گولت ناخورُم

غزل شمارهٔ ۳۷۴

از در درآمدی و من از خود به در شدم

گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست

صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

کاول نظر به دیدن او دیده‌ور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

#سعدی

تکیه گاه

به یاد روزهای در اوج این وبلاگ:

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر

گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من

تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

دردِ عشق و انتظار دارم زان شب یادگار

در آن شب سرد پاییز آهنگ سفر میکردی

از رهگذری محنت خیز دیدم که گذر میکردی

تو رفتی و دلم غمین شد

قرین آه آتشین شد از آن شبی که برنگشتی

جهان که شادی آفرین بود به چشمِ من غم آفرین شد

از آن شبی که برنگشتی

از آن شب سرد خزان شب ها گذشته

داستان باده و مینا گذشته

روزگاری بر من تنها گذشته

چو نقش آرزو بر آبم شبیه چشمه ی سرابم

کاروان اسلام در نامه های هدایت

صادق هدایت در نامه یازدهم خود به حسن شهید نورایی به تاریخ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۲۵ [۱۷ اکتبر ۱۹۴۶] درباره دستنویس این کتاب می نویسد:

« رسالة بعثه الاسلاميه را که خواسته بودید نسخه منحصر به فرد آنرا پیچیده ام و مترصد هستم به شخص مطمئنی بدهم که برایتان بیاورد. آقای جرجانی گفتند کسی را سراغ دارند که با سفارشنامه همین روزها عازم پاریس است و پیش سرکار خواهد آمد. اگر ممکن شد به توسط ایشان خواهم فرستاد. چون از موضوع آن زیاد خوشم نمی آید، اگر بنا شد چاپ کنید بی اسم باشد و البته اصلاحات لازم را در آن خواهید کرد تا زیاده از حد پولتان به هدر نرفته باشد.»